لسان الملك سپهر

329

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بيشتر سكون به صواب نباشد ، اگر فرمائى به سوى مكه مراجعت كنيم ؟ پيغمبر او را پاسخ نگفت و بخفت و در خواب ديد كه ملكى با او گفت : اى محمد ، محزون مباش و از بامداد بفرماى تا قوم حمل خود برگيرند و در كنار وادى بايست تا مرغى سفيد باديد آيد و با بال خود خطى بر آب رسم كند . پس بر اثر بال او روان شو بگو : بسم اللّه و باللّه و مردمان خود را بفرماى تا اين كلمه بگويند و به آب درآيند . صبحگاه كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از خواب برانگيخته شد بفرمود تا حمل بر شتران بستند و با مردمان به كنار وادى آمده بايستاد ، ناگاه مرغ سفيدى از فراز كوه به زير آمد و با پر خود خطى سفيد بر آب رسم كرد ، چنان كه آن نشان بر آب بپائيد و آن حضرت فرمود ، بسم اللّه و باللّه و در آب درآمد و مردمان همه اين نام بگفتند و درآمدند و تمامت مردم به سلامت از آب بدر شدند ، جز دو تن يكى از قبيلهء بنى جمح كه بسم اللّات و العزّى گفت : و غرقه گشت ، و اموالش به هدر شد و آن ديگر از بنى عدى بود ، چون روزگار يار خويش را بديد ، بسم اللّه گفت و برست . قوم با او گفتند : يار ترا چه پيش آمد ؟ گفت : او زبان بگردانيد و آن كلمه كه محمد فرمود ديگرگون كرد و غرقه گشت . ابو جهل چون اين بديد گفت : ما هذا الّا سحر عظيم ، مردمان گفتند : اى پسر هشام ، اين سحر نيست و اللّه ما أظلّت الخضراء و لا اقلّت الغبراء افضل من محمّد صلّى اللّه عليه و آله و حسد ابو جهل زيادت شد ، و از آنجا با قوم خويش كوچ داده بر سر چاهى فرود شدند . در اين وقت ابو جهل با مردم خود گفت : اگر محمّد از اين سفر به سلامت بازشود بر ما فزونى خواهد جست و مرا طاقت اين حمل نباشد ، اكنون مشكهاى خود را از اين چاه پرآب كنيد و پنهان داريد تا چاه را با خاك انباشته كنيم از بهر آنكه چون بنى هاشم در رسند آب نباشد از تشنگى به هلاكت شوند و سينهء من از غم محمّد بياسايد . پس مشكهاى خود را پرآب كردند و چاه را بينباشتند و برفتند و ابو جهل غلام خود را مشكى از آب داد و گفت : در پس اين جبل پنهان باش تا محمّد و اصحابش در رسند و از تشنگى به هلاكت شوند ، چون اين مژده با من آرى تو را آزاد كنم و مال فراوان عطا دهم . بالجمله آن غلام خويشتن را مخفى بداشت تا پيغمبر و كسانش برسيدند و آن